خرید بک لینک

سریالی که شروع کرده بودم تمام شده

بین فیلم ها و برنامه های دیگر چرخی میزنم و وقتی چیزی که جذبم کند نمیابم لپ تاپ را خاموش و به سمت آشپزخانه میروم برای چیزی خوردن و فکرم رها میشود در مرور اتفاقات روز

1. امروز خانه مادربزرگ روضه بود

روضه ای که چندسال به خاطر کرونا کنسل شده بود و امسال هم قرار نبود برقرار شود که با تشویق فامیل سه روزش هم برنامه ریزی شد

دیروز را نتوانستم باشم. دانشگاه بودم

امروز اما رفتیم...روز دومش بود.

دختر عمه مسئول پذیرایی و تعارف چای و خرما بود و من هم در آشپزخانه مسئول ریختن چای و شستن ظروف

و فکر میکردم به واژه "مدیریت"، "تصمیم گیری"، "رفتار جراتمندانه"، "تفکر"، "حل مسئله" و...

وقتی دخترعمه بزرگتر پرسید کمک میخواهی؟ تعلل کردم یا تامل نمیدانم اما مِن و مِن کنان گفتم اینجا که کاری نیست از نرگس هم بپرس شاید او نیاز به کمک داشته باشد. البته که جمله بندی ام به این زیبایی نبود!

و بعد فکر کردم واقعا تشخیص اینکه دو نفر برای همه اینکار ها کافی است یا نه سخت است؟ یا اگر قابل تشخیص نیست و با زیاد شدن مهمان ها نیاز به کمک خواهد بود، اینکه تشکر کنی و بگویی "اگر نیاز به کمک بود صدایت میکنم"، انقدر سخت است؟

چرا انقدر تعامل و گفت و گوی درست برایم سخت شده؟ مگر نه آنکه در دوران دانشگاه دورهم مینشستیم و برای یک دانشگاه طرح و برنامه ارائه میدادیم و با سری پر شور و زبانی روان و کلامی قاطع از آنها دفاع و تبلیغشان میکردیم؟ مگر نه آنکه پشت همه آن برنامه ها فکر بود؟

چه میشود که ذهن آدمی اینطور از فکر کردن و تصمیم گرفتن و بررسی کردن شرایط و رسیدن به راه حل های جدید و تحلیل های مختلف فرار میکند؟

برای بازنشسته شدنش هم که سابقه کار آنچنانی ندارد... حتی برنامه ای برای بازنشسته کردنش در سنین بالاتر ندارم چه رسد به دهه سوم زندگی ام!

2. بعد از اینکه مراسم تمام شد و فقط فامیل ها ماندیم، دختردایی گفت چقدر خوب است اینطوری جمع شدن ها و چقدر کم پیش می آید و قبلا چقدر بیشتر بود و شروع کرد خاطرات چندسال پیش روضه را گفتن

یادته فلان شد؟ من:نه! و او شروع کرد به نشانه دادن و همه در مرور خاطره همراهی اش کردند در حالیکه من هیچ چیز را به خاطر نیاوردم

معمولا آدم فراموشکاری نیستم. بی حواس یا به قول مادرم سر به هوا چرا. ولی اینطوری که کلا خاطره ای به این واضحی را به خاطر نیاورم نگران ترم کرد... کم حافظه شدن یکی دو سالی است دارد خودش را به رخم میکشد و من به خودم دلداری میدهم که به خاطر مشکلات اخیر بوده و وقتی اوضاع درست شود، ذهنم هم آزادتر و قوی تر میشود... ولی مگر میشود نگران نبود؟

3. دختر عمه بزرگتر داشت به دختردایی پیام تورهای مختلفی که در گوشی اش بود را نشان میداد

این تور جنوب است 4 روزه 4 میلیون

اگر با هزینه و روز و مسافت مشکل داری، یک تور دیگر هست دو روزه، فلان جا فلان قیمت

دختردایی نه اینکه اجازه ندارد برود یا سنش پایین باشد. ولی انگار دل و دماغش را نداشت یا نیاز داشت یکی هلش بدهد و از نقطه امنی ک برای خودش ساخته، خارجش کند تا کمی هم دور از خانواده برای خودش وقت بگذراند. آن هم بعد از کشمکش های اخیرش برای طلاق...

به من هم گفتند می آیی یا نه؟ راستش بدم نمی آید. هرچند میدانم جَوَش عارفانه نیست و طبیعتا هم قرار نیست با سلام و صلوات پیش برود. البته سلامش که بله ولی صلواتش نه!

اما سفر را همیشه دوست داشتم و عکاسی را دوست تر. چه خوب که سوژه های عکاسی جدیدی پیدا کنم...

بعلاوه برای دور شدن از فضای ناارام ذهنی ام نیاز به خلوت و گشتن و دیدن دارم که خانواده عموما همراه نیستند یا اگر باشند هم همراهیِ بی بحث و آزادانه ای نیست.

دختر عمه گفت با کسی کاری نداشته باشی کسی هم کاری با تو ندارد. لبخند میزنم. بدتر از دانشگاه که نیست. وقتی تیکه هایشان را حواله ام میکردند و پشت سر طوری که میفهمیدم، درباره ام صحبت میکردند؛ چون تنها چادری کلاس بودم و همپای کنسل کردن کلاس ها نمیشدم تا به قول خودشان انقلابشان پیش برود. انقلابی که سرمای هوا فراخوان هایشان را تمدید میکند و رهبرش مریم رجوی معلوم الحال است و با شعار آزادی، بی شرف گویان به هر آنکه مخالفشان است حمله میکنند آن هم بدون آنکه پای حرف هایش بنشینند، انقلابی که در آن در بهترین حالت چشمشان را به روی خون های ریخته شده دیگران میبندند و سکوت میکنند و در بدترین حالت از آنانکه خون هایی را به وحشیانه ترین حالت ممکن ریخته اند، دفاع میکنند که کار درست را کردند. اصلا حقشان بود و بیشتر باید بمیرند! نگوییم که بعضی شان هم همراه آنان به کشتن دیگران میپیوندند!

هرچند، گرد روزگار بر دوشم نشسته و دیگر مثل سابق دنبال حرف زدن نیستم و بیشتر در دنیای خودم غرق شدم. ناامید از تغییر و خسته از توضیحم و مردد که اصلا من که باشم که بگویم با این همه ضعف اطلاعاتی و اخلاقی و اصلا از که باید دفاع کرد؟!

بعلاوه این سفر را هم برای سفر بودنش میروم. برای دور شدن. پس طبیعی است که هرچه ساکت تر بهتر و هرچه تنهاتر و غرق در تفکرات خودم آرام تر و به مقصود نزدیکتر.

میتوانم در این جو تاب بیاورم؟ بله. جو فامیلی ما جو جالبی است که از همه رنگی دارد و با هم میسازیم. هرچند در برهه ای از زمان سفت و سخت بدنبال چیزی بودم که برای بدست آوردنش هرآنچه مایه غفلت از مسیر میدانستم را کنار میگذاشتم. ولی الان... مشکلی ندارم...

خودم هم آدم دنده پهنی شده ام. یادگرفته ام رفتارهای بی منطق دیگران که صرفا برپایه خشم یا احساسشان است، رویم اثری نداشته باشد و کار خودم را بکنم.

اگر دوست دارم و درست میدانم که بیرون بروم، میروم. کسی مشکلی دارد؟ مشکل اوست. اگر هم کسی برایم مشکلی درست کرد، باز هم مشکل اوست. چون آدم ساکت نشستن و تو سری خوردن نیستم. شاید از سرِ گذشت یا حتی بی حوصلگی، جایی واکنشی نشان ندهم اما اگر از حدخودشان و خط قرمزهای من گذشتند طبیعی است که باید با عواقبش هم مواجه شوند.

پس مسئله نرفتنم این چیزها نیست. مسئله اجازه ای است که این روزها با دل نگرانی هایی همراه شده که هرچند از نظرم درست نباشند و هرچند بتوانم حرفم را به کرسی بنشانم اما ته دلم میدانم اول تا آخر سفری که دارم ذهنم را آرام میکنم، افرادی در خانه ناآرام نشسته اند. حالا هی به خودم بگویم مشکل از آنهاست و من چرا خودم را محدود خواسته های دیگران کنم؟

نه... حداقل الان و در این شرایط نمیتوانم یا نمیخواهم...

4. این مسئله واکنش نشان ندادن را باید جدی بگیرم. نسبت به پیام ها و تماس های از دست رفته. این خواندن و چیزی نگفتن ها. و خیلی چیزهای دیگر...

امیدوارم زودتر حل شوند... مثل پیام هایی که امروز دریافت کردم و هنوز کاری برایشان انجام ندادم. مثل وبلاگ هایی که خواندم و تامل کردم و در دل چیزهایی گفتم ولی به قلم نیامدند!

قسمتی از وجودم همراهی نمیکند. که احتمالا همان نفس است یا راحت طلبی یا ضعف اراده یا هرچیز با اسم متفاوت ولی مفهوم مشابه!

5. میگفت توی این شرایط تو خودت را سرپا نگه دار. حتی اگر نمیتوانی بقیه را همراه کنی خودت تنهایی هوای خودت را داشته باش. حال خوب تو حال خوب بقیه است.

میخندم و میگویم که خوبم. ولی میدانم که خوب نیستم. حالا هی مثل دیوانه ها بگو و بخند. چیزی درست میشود؟

6. مدتی است بدنبال عهدی که با خودم بسته ام، آهنگ را کنار گذاشتم. ولی وقتی دیدم یک وقت هایی واقعا نیاز به هندزفری دارم تا از محیط دور شوم، یکسری آهنگ هایی که از فیلترم گذشتند را پلی میکنم و عذاب وجدان درونی ام هم هربار کمرنگ تر میشود. هرچند بغیر از آن آهنگ ها بقیه را واقعا کنار گذاشته ام. اما بازهم نمیدانم این چجور عهدی بود که بستم و امیدوارم که آن چیز که در قبالش طلب کردم را بدست آوردم...

یک قسمتی از وجودم هم میگوید بالاخره همین هم پیشرفتی است برای پس گرفتن تمرکز و برای چیزهای دیگری که امیدوارم بهشان...

7. میدانم شرایط برای همه مان سخت است اما نمیتوانم کاری کنم و صادقانه بجز در فکر، در عملم هم تلاش خاصی انجام نداده ام و این... اذیتم میکند:)

میدانم اشتباه است اما انجامش میدهم

میدانم اشتباه است اما ادامه میدهم

میدانم ..... اما ..... :)

8. آخر سر هم فکر میکنم خب حالا که نه فیلمی است نه آهنگی نه خوراکی خوشمزه ای چکار کنم؟ که می آیم پای وبلاگ و هی مینویسم و هی مینویسم و هی مینویسم و خسته و خسته تر میشوم اما خوشحال از اینکه زمان گذشته به این فکر میکنم که حالا میتوانم بروم استراحت کنم چون فردا باید بروم خانه مامانبزرگ :)

برچسب: نویسنده: پویا پاکدل تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 0:01

صفحه بندی